تبليغاتX
وب عشق دات آی آر www.eshq.ir

در اوایل دهه‌ی ۷۰که جز صراحی و کتابم در قزوین یار و ندیمی نبود، دوستی داشتم که با حسن بشره‌اش سعدی‌گفتنی سر و سری داشتم. خاطرات و سفرنامه‌هاشو قشنگ می‌نوشت که دوست داشتم. امروز اس.ام.اس زد که اینهمه گفتی اینارو منتشر کن. فعلاً توی نت که کم‌دردسرتره قرارشون دادم. جالب بود خیلی. شمام بخونید. شاید شمام مثل من بپسندید. >>> اینجا

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 0:4 | لینک  | 

در شمار مقاطع خاص، آموزنده و پرخاطره‌ی زندگیم، دوره‌ی شش ساله‌ی همکاریم با هفته‌نامه‌ی ولایت قزوین است که امروزه در قالب روزنامه به چاپ می‌رسد. از حدود سال ۶۵ شمسی که تجربه‌ی نگارش داستان کوتاه و نثرهای ادبی و کاریکلماتور و خاطره‌نویسی را شروع کردم، چاپ آثارم در نشریه‌ی مزبور بسیار موجب تشویق و ترغیبم به ادامه‌ی کار گردید. ابتدا با نام مستعار برای آن نشریه مطلب می‌فرستادم و از سال ۶۷ در شب‌های صفحه‌بندی نشریه توسّط نقّاش پرسابقه‌ی قزوین: ابوالفضل دلزنده در دفتر نشریه حضور می‌یافتم. آنجا پاتوق برخی از اهالی هنر شهر از جمله داستان‌نویسان و فیلمنامه‌نویسان و فیلمسازان و شاعران هم بود و محیط پرگپ و گفتی فراهم می‌شد.
در نشریه‌ی یادشده ستونی به نام «از ما گفتن» و با نام مستعار «ر.راضی» شروع کردم و هر هفته در آن ستون ثابت مطلب می‌نوشتم. از معروفترین مطالب نشریه‌ی مزبور نقدی بود که بر یکی از نمایشگاه‌های خوشنویسی در قزوین که توسّط دوستان هنرمندم احمد پیله‌چی، امیر عاملی و علی‌اکبر پگاه بود نقدی نوشتم در سال ۶۹ که موجب حرف و حدیث بسیار شد. تا چند هفته بنده و این سه دوست مشغول مشاجره‌ی قلمی بودیم. در نهایت سیّد عبدالعظیم موسوی مدیر مسئول نشریه‌ی مزبور که محلّ کارش سمنان بود و به صورت کنترل از راه دور نشریه را هدایت می‌کرد، مطلبی نوشت تا نزاع طرفین را به حل و فصل بکشاند. نام مطلبش «فاصله‌ی نقد و هجو» بود. موسوی مطلب را در ۲۶ فروردین ۶۹ از محلّ خدمتش در سمنان و از طریق تلفن برای «صبح‌خیز» که بازنشسته‌ی نظام بود و در نشریه‌ی ولایت به عنوان مدیر داخلی خدمت می‌کرد، قرائت کرد. همزمان این مطلب روی نوار کاست ضبط می‌شد تا بعداً از نوار پیاده و به صورت دستی تایپ شود. در این پست، فایل صوتی این نوار که در آن حتی سید عبدالعظیم موسوی موارد نقطه و ویرگول و دیگر علائم نگارش را هم مشخص کرده است، تقدیم می‌شود که یادگاری ارزشمندی از دوران کار روزنامه‌نگاری حقیر است که حدود دو دهه از آن می‌گذرد. >> اینجا


توضیح عکس‌ها: عکس‌ها مربوط به حضور نشریه‌ی ولایت قزوین در نمایشگاه مطبوعات در اردیبهشت ۷۳ است. عکس بالا سمت راست از راست: ناشناس، محمدی خبرنگار، علی شکیب‌زاده سردبیر، آرش شایسته‌نیا، امیر عاملی، ناشناس، رضا شیخ‌محمّدی، رشید کاکاوند، علی صفدری، مجید، دختربچّه فرزند اردلان، اردلان، مرحوم شیخی آبدارچی نشریه
سمت چپ: فرد عینکی که کنار اردلان ایستاده است، صالح شهیدی است و فردی که کنار محمدی خبرنگار ایستاده «مسعود فرجی» است و بقیه هم در عکس قبل معرّفی شدند.
عکس پایین: سمت چپ کنار علی صفدری، حسن طاهرخانی باجناق سید عبدالعظیم موسوی ایستاده است که زمان به اتفاق ایشان کار صفحه‌بندی نشریه را انجام می‌دادیم. ایشان آگهی‌های را می‌چسباند و بنده صفحات دیگر نشریه را. بنده به مدّت چهار سال در ولایت قزوین صفحه‌آرایی کردم.

نمونه‌ی صفحه‌بندی صفحه‌ی اوّل نشریه‌ی ولایت توسّط من که در ۱۷ اسفند ۷۲ به چاپ رسید. می‌بینید که کار را با چسب و قیچی و خط‌کشی دستی با راپید انجام داده‌ام و کنار صفحه هم توضیحاتی با خودکار قرمز برای لیتوگراف نوشته‌ام. این دوره‌ی تجربه‌ی کار دستی بر روی ماکت به زودی جایش را به سیستم صفحه‌بندی رایانه‌ای داد که گرچه سرعت عمل بی‌نظیری بیه همراه داشت، ولی هرگز لذّت کار «مانوال» و دستی را نداشت:

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 21:45 | لینک  | 

گزارش
آخرین شب برگزاری کنسرت باشکوه استاد شجریان
در تالار وزارت کشور
۱۵ مرداد ۸۶


ادامه مطلب
نوشته شده توسط شیخ در ساعت 15:16 | لینک  | 

۸۵/۳/۱۸ ديدار با ابوالفضل ارجمندی ۷۶ ساله در مغازه‏ى ساعت‏سازى‏اش در سه‏راه موزه‏ى قم (كه مى‏گفت: حدود ۵۰ سال است اين مغازه را دارم و الان‏ صدى نودِ مراجعه‏كنندگان قديم را ندارم و تنها شيشه‏ى ساعت و باطرى عوض‏ مى‏كنم)
روى صندلى قديمى مغازه‏اش نشستم كنار راديوى‏ ترانزيستورى لكنتى‏اش كه براى اينكه روشن بماند، مى‏بايست دستش را مدام‏ روى قسمتى از آن بگذارد و نگه دارد.
از قاسم جبلّى تعريف كرد که اين بيت را با آواز خوانده بود:
... لب بر لبت گذارد و قالب تهى كند (مصراع اولش يادم نماند)
مضمونِ شعر اين بود كه رشك‏ مى‏برم به حال جام كه لبش را بر لب تو مى‏گذارد و قالب تهى مى‏كند!
ارجمندی از روح‏انگيز خيلى تعريف كرد و گفت:
وقتى آوازهايش را در راديو مى‏شنيدم، از خود بيخود مى‏شدم و ديگر خبر از دور و برم نداشتم. ارجمندى از ته دل از انسانيّت و خُلق حسَن روح‏انگيز تمجيد كرد و گفت:
«او كسى بود كه با وجود مشكلات شخصى در زندگى، اگر كودك بى‏سرپرستى‏ را مى‏ديد، تحت حمایتش مى‏گرفت و تمام مخارج او را تا سال‏ها مى‏پرداخت.» گفت:
«يك بار خبر دادند كه اگر مى‏خواهى روح‏انگيز را ببينى بيا تهران كافه‏ى‏ جمشيد در لاله‏زار. اين خانم آنجا آواز مى‏خواند و لبى تر مى‏كند و پاتوق‏ كسانى است كه شيفته‏ى آواز او هستند. من هم رفتم و ديدمش.»
از حسين سعادتمند قمى گفت و اينگونه توصيفش كرد كه ذاتاً خواننده و صدايش گلوله‏وار بود و از ته دل برمى‏خاست و تصنّعى و كلاسْ‏آموخته نبود. در حالى كه كسى مثل بنان (با توصيفى كه ارجمندى در جاى ديگر از صحبتش‏ كرد) از روى عقل و دانش مى‏خواند و نه عشق. گفت:
خيلى دوست داشتم سعادتمند را ببينم. يك روز كه در مغازه با يكى از دوستان شكارچى‏ام نشسته بودم، ناگهان دوستم به مردى كه از خيابان‏ مى‏گذشت، اشاره كرد و گفت:
«ايناها! اينم سعادتمند!» فى‏الفور گفتم:
«پس دعوتش كن اينجا!»
به اين ترتيب پاى او به اين مغازه باز شد. او يك صفحه‏ى سه‏گاه داشت كه من ده‏ سال كار كرده بودم تا بتوانم گوشه‌ی مخالف آن را اجرا كنم. آن دوست ما به سعادتمند گفت كه ارجمندى از مريدان آواز شماست. سعادتمند گفت:
«چيزى بخوان!» من همان صفحه‏ى سه‏گاه او را اجرا كردم و خيلى پسنديد.
اشتباه بزرگى كه كردم اين بود كه نبردمش عكّاسى بغل مغازه تا يك عكس تكى‏ يادگارى از او بيندازم.
سعادتمند باز هم نزد من مى‏آمد براى سوراخ‏كردن حقّه‏ى ترياكش! من سوزن‏ گرامافونی داشتم كه جنس محكمى داشت. وقتى آن را روى حقّه مى‏گذاشتى و يك ضربه مى‏زدى، سوراخِ مورد نياز در حقّه ايجاد مى‏شد.
يك بار دوستان اطّلاع دادند كه على‏اكبرخان شهنازى در قم در منزل آقاى‏ بيگدلى است. به آنجا رفتم. من مكثى كردم تا تصميم بگيرم كه چه چيزى‏ بخوانم. شهنازى گفت:
«هر چيزى بخوانى، با شما همراهى مى‏كنم.» من‏ دشتى خواندم. نه اين دشتى كه امروز مى‏خوانندها. یک دشتى واقعی!» گفت:
آن وقت‏ها شهر خلوت و هوا صاف بود. غذاها و ميوه‏ها هم خواننده‏پرور بود. موزهايى بود كه يكى از آنها را كه مى‏خوردم، تا چند ساعت احساس گرسنگى‏ نمى‏كردم. خربره‏هايى بود مال «ايوانكى» كه حجمش كم بود; ولى وزن سنگينى‏ داشت. چاقو که به آن مى‏زدى، انگار منفجر مى‏شد و دهن باز مى‏كرد. وقتى‏ مى‏خوردى، انگار خورده‏نبات مى‏خورى از فرط شيرينى! آوازخوان‏ها در بستر اين فضاى مساعد تربيت مى‏شدند. من مغازه‏ى ساعت‏سازى را كه مى‏بستم،‏ مى‏رفتم قبرستان نو و در تاريكى شروع به خواندن مى‏كردم. روبروى مدرسه‏ى‏ حجّتيّه طلبه‏ها در حجره‏ها را باز مى‏كردند و با آنكه مرا نمى‏ديدند، به صدايم‏ گوش مى‏دادند. انگار حرف دل آنها را مى‏زدم. هر ۵ دقيقه يك بارْ ماشينى رد مى‏شد و نورش مرا روشن مى‏كرد. يك بار اين شعر قمام را خواندم كه:
...باده هست و جام نيست‏ (باز هم مصراع اولش را يادم نيست که ارجمندی چی خواند؟)
چند وقت بعد كسى به مغازه آمد و صحبت شعر شد و گفت:
«شعرى را در جايى شنيده‏ام كه مى‏خواهم بدانم از كيست و بقيّه‏اش چيست؟» گفتم:
«بگو شايد بدانم.» چند كلمه از ابتداى بيت آخر شعر قمام را خواند (باده‏ هست و جام نيست) من سريع بقيه‏اش را خواندم و معلوم شد صداى مرا در همان شبها شنيده‏ بود با آنكه مسافت طولانى از من دور بود. يك بار هم كسى كه منزلش در سمت‏ تكيه‏ى آسيدحسن بود مى‏گفت:
«شب‏هاى صدايت را مى‏شنويم.» وقتى من سر و دهانم را به آن سمت از قم مى‏گرداندم‏، صدايم به آنجا مى‏رسيد و فرود مى‏آمد.
ارجمندى از تار امير حشمتى تعريف كرد و تعبير كرد به نالنده! گفت: انگار زار مى‏زند و مثل آنها نيست كه فقط دلى‏دلى كنند. از صداى گلپا هم با مشابه اين‏ اوصاف ياد كرد.
پرسيدم كه در جايى خوانده بودم كه شما در درس اخلاق امام شركت مى‏كرديد. نفى كرد و با آنكه در مغازه‏اش پوستر امام خمينى بر ديوار بود، هر بار كه اسم‏ ايشان را مى‏آوردم، مسير بحث را به سمت شيخ جعفر مجتهدى مى‏كشاند.
یکجا گفت: دكتر مظاهر مصفّا بزرگ‏شده‏ى قم بود و زمانى هم رياست فرهنگ؟؟ اين‏ شهر را به عهده داشت. خيلى دلم مى‏خواست ببينمش. يك بار از جلوى‏ مغازه‏ام رد مى‏شد. پشت ويترين توجّهش به برخى ساعت‏هاى من جلب شد و آمد داخل. فرصت را مغتنم شمردم كه با او رفيق شوم. آمد روى صندلى‏ نشست و صحبت آواز شد. گفتم:
«من هم مى‏خوانم.» گفت:
«بخوان!» ابوعطايى خواندم روى اين غزل از حافظ:
«شنيده‏ام سخنى خوش كه پير كنعان گفت / فراق يار نه آن مى‏كند كه بتوان‏ گفت»
(اين را كه ارجمندى گفت: فهميدم كه قبل از من - رضا - هم كسى بوده كه روى‏ اين غزل حافظ ابوعطا بخواند.)
وقتى خواندم دكتر مصفّا روى صندلى چرخيد و ميخكوب من شد. به او گفتم‏:
«خيلى دلم مى‏خواهد پايم به انجمن شعر شما باز شود و بتوانم استفاده كنم.» مرا دعوت كرد به منزلش در تهران. رفتم. منزلى بود شبيه قصر شاهزاده‏ها و چراغ‏هاى قشنگ داشت و درخت‏هاى جالب و درِ ورودی اشرافى بزرگ. صندلى‏ گذاشته بودند و افراد نشسته بودند. چند نفر سخنرانى كردند. بعد دكتر مظاهر اعلام كرد كه آقاى ارجمندى كه همشهرى ماست، آواز مى‏خواند و از من دعوت کرد برای خواندن. شروع‏ كردم به خواندن و چنان تأثيرى گذاشتم كه همه ابراز احساسات‏ عجيبى كردند; آنقدر از ته دل كه انگار قبل از آن آواز نشنيده‏اند!
البتّه اينها را خدا شاهد است براى اين نمى‏گويم كه بيشتر از آنچه بودم نزد شما تأثير بگذارم. من فقط واقعيّت را مى‏گويم.
ارجمندى خودش را با قرائت‏ بيتى که یادم نماند، به گنجشكى در قياس با عقاب پرنده‏ى خُرد و حقيرى تشبيه كرد كه در عين حال ناچار است پر بزند. گفت:
«بعد از اتمام آوازم در محفل مصفا در تهران، مثل پروانه دور من مى‏گشتند. در خيابان‏هاى تهران آن موقع كه خلوت و فضا آزاد بود، راه افتاديم و از من خواستند كه بخوانم.
بعد از صحبتهای ارجمندی، من (رضا) ابراز كردم كه من هم در خواندن دستی دارم و يك بار جداگانه بايد نزد شما بيايم براى خواندن. گفت:
«همين الان بخوان!» گفتم:
«بگذاريد بعد! چون ما باز هم باید خدمت شما برسیم.» گفت:
«نه همین الان! چون شما مى‏رويد تمرين مى‏كنيد. الان كه يكهو مى‏خواهم امتحانتان‏ كنم، بايد بتوانيد بخوانيد.» روى صندلى برای خواندن جابجا شدم و گفتم:
همين‏ شعری را كه گفتيد مى‏خوانم. فكر مى‏كردم فقط من روى آن نغمات ابوعطا گذاشته‏ام.
در حضور او ابوعطا را روى بيت «شنيده‏ام سخنى خوش» بدون تحریر درآمد کردم. گفت: عين آقاى شجريان شروع کردید! نگذاشت ادامه دهم و گفت:
«درآمد را بخوان!» خواندم. بعد از خواندن يك بيت ديگر، باز پرید در آوازم و نگذاشته ادامه دهم و گفت:
«بيت بعد را تنها دكلمه كن. من آنچه را كه بايد بگيرم، گرفتم.» دكلمه كردم:
«حديث هول قيامت كه گفت واعظ شهر/ كنايتى است كه از روزگار هجران‏ گفت»
دوباره خودش با احساسات دكلمه كرد و منظورش این بود که اینگونه باید دکلمه کنی. بعد گفت: با تكرار كلمات كه انجام‏ داديد (مثلاً شنيده‏ام را دوبار گفتم و فراق يار را سه بار) موافق نيستم. چون بايد جورى آواز بخوانى كه اگر كسى بخواهد شعر را بنويسد، بتواند.
قبل از خداحافظى از آقاى ارجمندى دفترش را باز كرد كه نام مرا به عنوان کسی که با او دیدار داشته ام، بنويسد. ديدم‏ دفتر خوبى دارد و خلاصه‏ى كوتاهى از مسائلى را كه بر سرش رفته در آن نوشته‏ است. از جمله نوشته بود كه در سال ۸۱ در منزل حبيب‏اللهى بوديم با شركت‏ سعيدى خواننده‏ى اصفهانى و على‏بيگى و محسن فرهادى‏.

نوشته شده توسط شیخ در ساعت 2:31 | لینک  |