به نام خداوند حکیم
ایدهء برنامه‌ء تلویزیونی «عسل و مثل» با پژوهش و اجرای رضا شیخ محمّدی که بیست نمونه اجرای صوتی آن که از رادیو سراسری معارف پخش شده و می‌شود، به پیوست روی سی.دی تقدیم می‌شود.
این برنامه در قالب آیتم‌های کوتاه 5 دقیقه‌ای قابل تولید است. مجری که پژوهشگر محتوا هم هست، هر بار از مدخل یک ضرب‌المثل فارسی، عربی یا ترکی وارد شده، به شکل بینامتنی به همسنجشی مضامین مشابه و هم‌افق: از قرآن، حدیث، اشعار شعرای نامی و اصطلاحات رایج در فرهنگ عامه و امثال و حکم می‌پردازد و حتی به برش‌هایی از اشعار نو، داستان‌ها و یا دیالوگ‌های فیلم‌های تاریخ سینما اشارهء تلمیحی می‌کند و نهایتا" با بیان نتیجه‌گیری و یادآوری ضرب‌المثل نخست، بحث را خاتمه می‌دهد.
برای ضبط برنامه، علاوه بر محیط استودیوی داخلی، لوکیشن‌های خارجی و  مناسب با محتوای هر برنامه پیشنهاد می‌شود. برای مثال برای ضرب‌المثل «فلانی آب‌باریکه‌ای دارد» می‌توان برنامه را کنار نهر آبی که از مقابل منزلی شهری یا روستایی عبور می‌کند، فیلمبرداری کرد. در این حال علاوه بر اشاره به شعر «رهرو آن است که آهسته و پیوسته رود»، به حدیث پیامبر(ص) که نماز را به نهر آبِ گذرنده از مقابل منزل تشبیه کرده‌اند، اشاره کرد.                                       با تشکر. رضا شیخ محمدی. 26 مهر 93

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 16:53  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام علام الغیوب! به نام او که از همه چیز آگاه است! .... میگن: کارو بده به کاردون! سعدی میگه: نخواهی که ضایع شود روزگار / به ناکاردیده مفرمای کار... با نابلد کار نکن.... نیاز به کارشناس در هر کاری ضروریه. سه تا مثال میزنم: 1. نانوائی .... ترک‌ها میگن: چرگی ور چرگچیه، بیر دنه آرتخ! ... آرد و خمیر رو که میدی نانوا.... خب!.... قدیما رسم این بود که به جای پول، بهش از همان نانهای پخته میدادند.... این ضربلمثل میگه: حالا که میخوای بدی، بده نانوای وارد؛ حتی اگه نانایی بیشتری را به عنوان حق‌العمل مطالبه کنه... که نانوای ناشی، دستمزد کمتری میگیره ولی نونتو خراب میکنه و خسارت بیشتری میخوری. چرگی ور چرگچیه، بیر دنه آرتخ! آخرش که سرحساب بشی، این ضرر به نفعته... 2. بافندگی... ندهد هوشمند روشن‌رای - به فرومایه کارهای خطیر / بوریاباف اگرچه بافنده است - نبرندش به کارگاه حریر.... گلیم‌باف درسته اسمش بافنده است، اما آیا بافتن فرش ابریشمی رو که یک جفت 6 متریش 85 میلیون تومن ارزششه و توش گاهی از رشته‌های طلا استفاده میشه، بهش می‌سپری؟.... برو بالاتر... آیا حاضری بسپری به کسی که بافنده هم نیست و به قول عربها: خرقاءُ وجدَت صوفا... زن بیخبر از مهارتِ بافتن رو فرض کن که مقادیری پشم گوسفند به هر دلیل به دستش رسیده.... حاضری بافتن یک شاهکار نفیس هنری و موزه‌ای رو بهش واگذار کنی؟..... همین حرفو حافظ داره: حدیث مدّعیان و خیال همکاران / همان حکایت زردوز و بوریاباف است... یه جریانی بوده که مدعی یک حرف میزده همکار یه حرف دیگه... حافظ میگه: تمومش کنید و کارو به اهل بسپرید... چون دعوای اینا همون تقابل زرباف و گلیم‌توخین است.... نظامی گنجوی میگه: به قدر شغل خود باید زدن لاف / که زردوزی نداند بوریاباف.... 3. خبرنگاری و گزارشگری.... از کارهای خطیره... گزارش یک واقعه... یک مسابقهء ورزشی... پوشش خبری یک حادثهء جنایی پلیسی... معمولا نشریات و ادارهء آگاهی زرنگترین افراد رو میفرستند برای تهیهء خبر... توی دفاع مقدس ما زبل‌ترین‌ بچه‌هارو میفرستادن واحد اطلاعات و عملیات... قبل از عملیات برن سرزمین دشمن رو شناسایی کنند. قرآن هم میگه: لاینبئک مثل خبیر. فاطر: 13... بذارید آیه‌شو براتون بخونم: اعوذ بالله من الشیطان الرجیم... ان تدعوهم لایسمعوا دعائـَـکم ... و لو سمعوا ما استجابوا لکم... و یوم القیامة یکفرون بشرکـکم. و لا ینبئک مثل خبیر.... بهترین خبرنگار، خبیره! هیچکس به اندازهء آدم زبل و تیزبینی که نگاه ژرف‌کاو  و عمق‌بین داشته باشه، صلاحیت خبردادن نداره؛ به خصوص خبر از پشت پرده... اگر یافتیش، یقه‌شو بگیر ولش نکن... فاسئل به خبیرا ... فرقان: 59... مگه داریم اصلا آدم باخبر توی این قحطی‌الرجال؟ خصوصا مخبرِ غیب و آشنا با آدرس نقشه‌های آسمانی؟... نمیدونم هست یا نه. و بعید میدونم.... ما الان نقشهء راههای زمینی توی دستمونه گم میکنیم آدرسهارو... مجبوریم از جی.پی.اس استفاده کنیم. غیب کسی خبر بده؟.... برو بابا!.... نیست... باشه هم به من چه.. شاید شما بدونید. شاید این آقای زند بدونه.... فقط میدونم یکی پیدا شد یه ادعایی کرد: ایها الناس!.. فلَـــاَنا بطُرُق السماء، اُعلم منّی بطرق الارض... خطبهء 189....ای مردم! من راههای آسمانو بهتر از راههای زمین بلدم... و راست هم گفت، خب ولش نکن... ازش بخواه برات از پس پرده خبر بده.... بعیده باشه... ولی بپرس... خدارو چه دیدی؟ شاید یکی پیدا شد قسم خورد گفت: والله لو شئتُ ان اُخبرَ کلّ رجلٍ منکم بمخرجه و مولده و جمیع شاءنه لفعلتُ.... خطبهء 175.... به خدا سوگند کاری نداره برام که از ظاهر که هیچ، باطن تک تک شما بگم... میتونم تمام حالات و زیر و بمتونو بریزم روی سینی... حالا اینو کار نداریم... به ما چه؟... این به آقای زند مربوطه بگه این آدم کیه.... ما بحثمون شغلها و تخصص‌هاست... توی هر کاری اینجوریه و باید رفت سراغِ کننده؛ به خصوص کارهای خطیر.... یکی از کارهای بزرگ، ریاسته... رئیس قبیله... رئیس شورای شهر... رئیس کاروان... فرماندهء گردان... شوفر اتوبوس.... رانندهء قطار ... خلبان هواپیما... چون میخوای عنان اختیار مردم رو در دست این آدم بذاری. جان و مال و سرنوشت مردم تو دستشه.... فرمانده کل قوا... گاهی سرنوشت چند نسل به دست این فرده.... تا پیامبر زنده بود، حق دست حقدار بود... امت اسلام بهترین فرمانده و فائد رو داشت... سعدی میگه: چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان / چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان.... این کشتیبانه - بندهء خدا - محکوم به مرگ بود: انک میت و انهم میتون... موندنی نبود... تدابیری برای بعد خودش اندیشید.... بازم ما کار نداریم... اتفاقاتی افتاد که من عرض نمیکنم... فقط یک پرش تاریخی میزنم به قول سینماگرا فلش فوروارد.. به یک جمله: جمله‌ای که گوینده‌ش تنها دختر همان کشتیبان بود. کجا این حرفو زد؟ در یک خطبه‌... کلماتی گفت. فقط با یک جمله‌ش کار دارم: ترکتم رسول الله صلی الله علیه و سلم جنازة بین ایدینا و.... لم تستامرونا... فضا و لوکیشن را تصور کن! مسجد مدینه در جمع صحابه، خطبهء فدکیّه! ... خلاصهء حرفش چی بود... گفت: کشتی اسلام، بی‌سکاندار شد. پیامبر رفت زیر خاک.... شما امت چه کردید؟ نه به جانشینی که خدا تعیین کرد و ابلاغشو به ییغمبر سپرد، اعتنا کردید و نه حتی از ما استیمار نکردید... طلب امیر نکردید.... که بیاید بگید ما در حیرتیم... گیجیم و گمیم.... شما اهل‌ بیتید و ادری به ما فی البیتی... متخصص وامیرشناسید... ما چه کنیم؟ نیومدید و خودتون بریدید و دوختید... با مثال قبلی من تطبیق کن: قالی اسلام به شکل نیمه‌کاره روی دار بود... دار قالی.... بافندهء قبلی که اتفاقا" خودش برپاکنندهء این دار قالی هم بود، از دنیا رفت. خدا رحمتش کنه. و شما کلافهای گرانقیمت.... فرض اینه که فرض از او گرونهاست.... حریر و طلا رو به یک بوریاباف به یک گلیم‌باف خـُــرد سپردید و گفتید: تکمیل این فرش ابریشمی با تو .... نه!... کاش به گلیم‌باف داده بودید... دادید به یک «خرقاء وجدت صوفا»؛ یعنی فردی که اصلا دستش به بافندگی حتی گلیم نرفته بود و یکهو مشتی پشم گوسفند تصادفی به دستش رسیده... دادید به اون.... آخرین جملهء من که همون اولین جمله‌مه: ...................... ای کاش کار را به کاردان سپرده بودید! کارو بده به کاردون!.... عرضم تمام!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم مهر 1393ساعت 0:9  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام حیاتبخش و ستانندهء جان آدمیان... به نام مُحیی و مُمیت!... میگن: هر که از پل بگذرد خندان بود. ایست‌های بازرسی، اغلب کنار پلها مستقره. و پل یه گذرگاهه بین دو منطقه که وقتی مسافر ازش میگذره، تقریبا تا گردنهء بعدی خیالش آسوده س... سیدالشهدا علیه السلام مرگ رو به پل تشبیش میکنند: فما الموت الا قنطره! این پل نه تنها ترس نداره؛ که سزاست برای موعد عبور ازش روزشماری کرد و حتی در حدّ اشتیاق یعقوب به یوسف، دوستش داشت؛ چون آدمی رو از منطقهء پررنج دنیا وارد حوزهء پهناور و نعمت‌های سرشار آخرت میکنه: تعبرُ بکم عن البؤس و الضرّاء الی الجنان الواسعة و النعمِ الدائمة. از جملات سیدالشهدا علیه السلامه در صبح عاشورا... از نگاه قرآن، آنچه در هنگام مرگ رخ میده «وفات»ه نه «فوت»... اللهُ یتوَفّی الاءنفُسَ حینَ موتِها... زمر: 41... ما به خطا فکر میکنیم یکیه؛ در حالی که فوت، تباهی است؛ اما وفات، روح رو به تمامی، تحویل قابض‌الاءرواح دادن. سپردنه نه فنا. اینکه سهراب سپهری میگه:  «نترسيم از مرگ، مرگ پايان كبوتر نيست‌، مرگ وارونهء يك زنجره نيست‌» به همین اشاره داره. دیگری گفته: مرگ، آخر خط نیست؛ بلکه آغاز بی‌خطّی است.... شاعر میگه با مرده و زنده یکسان رفتار کن. این همون آدم قبلیه‌س: اهل دل را به بدی یاد مکن بعد از مرگ / خواب و بیداری این طایفه یکسان باشد. صائب تبریزی... قرآن تعبیر مرگ و حیات رو جابجا بکار میبره؛ تا وادارمون کنه به تجدید نظر و جور دیگر دیدن. فرد هدایت‌یافته رو مردهء حیات یافته‌ لقب میده... و متقابلا از ناکامزنده‌هایی یاد میکنه که در بیابان کران‌ناپیدای تردید و غفلت، سردرگمند و مردهء متحرک به حساب میایند.... سعدی معتقده که: مرده آنست که نامش به نکویی نبرند. یعنی زندهء بدنام، مرده است. امام حسین علیه السلام در یک بیان، مرگ رو به گردنبندی در گردن دختران زیبا تشبیه میکنه: خُطُّ الموت على وُلد آدم مخطُّ القلادة على جيد الفتاة وما أولهني إلى أسلافي اشتياق يعقوب إلى يوسف. بحار، جلد 44 صفحهء 366. جمع‌بندی: چشمها را باید شست. بسیاری از زندگی‌ها مردن تدریجیه. از اونور مرگ در منظر کسی که درست زندگی کرده، نه فناست نه تلخ؛ که یک شیء تزیینی است که باید بهش بالید نه که ازش نالید. الدُرّ مع البناتِ ازین! حکم پاساژی رو داره که تنگی دنیارو به فراخی آخرت وصل میکنه؛ به شرطی که رهگذر دستش پر باشه تا عبورش آسان باشه... هر که از پل بگذرد، خندان بود. عرضم تمام!

لینک دریافت فایل صوتی؛ نسخهء باکیفیت‌ از آرشیو خودم: اینجا
پخش شد در 3 آبان 93 از رادیو سراسری معارف با حذف برخی نفس‌کشیدن‌هایم در خلال اجرا.
لینک دانلود برنامهء «شبستان»  از سایت رادیو معارف
 که در دقیقهء 34 آن برنامهء بنده پخش شده است: اینجا

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 20:51  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام او که زنده‌کننده است و میراننده... بیماری‌دِه و شفابخش!.... میگن: اگر با من نبودش هیچ میلی - چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟... معشوق، همیشه با نفع‌رسانی، عاشق رو نمی‌نوازه... گاهی بهش خسارت میزنه و در مال و جان و ثمرات زندگیش، نقص و کاستی ایجاد میکنه؛ ولی در واقع دوستش داره... ضربُ الحبیب علی الحبیبِ زبیبٌ... بلایی کز حبیب آید، به شیرینی کشمشه! پس: هزارش مرحبا گفتیم... عجیبه از نگاه قرآن، برای خدایی که قراره مدعُو باشه یعنی توسط بنده خوانده و پرستیده بشه، دو تا شرط در نظر گرفته شده: لا تدعُ من دونِ الله ما لا ینفعُک و لایضرُّک... یونس 106... خدایان دروغین، نه نافعند و نه ضررزننده. شرایط خدایی را ندارند... بنابر این عاشق، باید خودشو مهیا کنه که آماج تیرهای امتحان و بلا قرار بگیره؛ از جهات مختلف... وضع غریبی داره. هم از سمت معشوق مورد ابتلاست، هم از طرف دشمن لطمه می‌بینه... جرمشم خوبیشه! غیر خوبی جرم یوسف چیست پس؟ مثنوی مولوی... جرمی ندارم بیش از این کز دل هوادارم تو را... شمس تبریزی.... قرآن میگه: در قصهء اصحاب اخدود، شماری از موءمنان در آتش انتقام دشمن سوختند و خطاشون این بود که زلف به ابروی جانان گره کرده بودند: و ما نقموا منهم الا ان یوءمنوا بالله العزیز الحمید... بروج: 8: زبان حالشان این بود: تا کار خود به ابروی جانان گشاده‌ایم - بر ما بسی کمان ملامت کشیده‌اند / قومی که بسته‌اند کمر در شکست ما - غیر از صفا در آینهء ما چه دیده‌اند؟.... حافظ و صائب تبریزی.... دیدی بعضیها سنگ میزنند به تصویر ماه در مرداب. انگار با زیبایی ماه دشمنند؛ هی میخوان این عکس رو مخدوش کنند؛ وگرنه چه معنا داره این کار؟: تو زیبایی و زیبایی در اینجا کم گناهی نیست / هزاران سنگ خواهد خورد در مرداب، ماه اینجا.... فاضل نظری.... مردم جفاکار زمان لوط پیامبر علی نبینا و آله و علیه السلام، مصمم شدند مومنان رو از شهر بیرون کنند. امر به اخراج کردند: اخرجوهم من قریتکم... به چه جرمی؟ انهم اناسٌ یتطهّرون. اعراف: 82... به جرم عشق توام می‌کشند و غوغایی است / تو نیز بر لب بام آ که خوش تماشایی است... حافظ میگه: فلک به مردم نادان دهد زمام مراد / تو اهل دانش و فضلی همین گناهت بس!... گاهی اوقات جرم فرد، حتی صفا و ایمان و فضل و دانششم نیست؛ بلکه حیاتشه!! دشمنا میگن: همینکه زنده‌ای مجرمی... باید نباشی! وجودُک ذنبٌ لا یقاسُ به ذنبٌ... جمع‌بندی: عاشق مظلومه و وضع غریبی داره.. هم از دشمن زخم میخوره..... هم لیلی از سر میل، کاسه‌شو میشکنه. عرضم تمام!

لینک دریافت فایل صوتی. نسخهء باکیفیت و کامل از آرشیو خودم: اینجا
پخش شد در ساعت ده دقیقه به دوازده شب مورّخهء 4 آبان 93 مطابق با اول محرم 1435 از رادیو سراسری معارف
با اندکی حذف (از کلمهء مردم جفاکار زمان لوط تا تماشایی است حذف شده بود)
لینک دانلود برنامهء «شبستان»  از سایت رادیو معارف که در دقیقهء 45:34 آن برنامهء بنده پخش شده است: اینجا

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم مهر 1393ساعت 15:26  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام او که مبتلاکننده است و ممتحن! ... میگن: البلاءُ للولاء. بلا مال خوباس...پاکان و نیکان بیشتر آماج دردند تا بَدان و افراد عادی. درختی که بار داره / مردم باهاش کار داره. به درخت بی‌میوه کسی تعرّض نمی‌کنه، به قطار ساکن سنگ نمی‌زنند. به قول صائب: آسوده شد ز سنگ، درختی که بار ریخت. عرب‌ها میگن: اگه جغد منفعت داشت، از دست صیّاد جان بدر نمی‌برد. لو کان في البومة خيرٌ ما تركها الصيّاد. بوم، حیوان بی‌خیریه. سعدی میگه: کس نیاید به زیر سایهء بوم / ور همای از جهان شود معدوم. دنیا بدون هما هم بشه، کسی درِ خونهء بومو نمی‌زنه؛ چون فایده‌ای براش نداره. لذا شکارچی به راحتی از خیر جغد میگذره. پس در معرض تیر بلابودن خیلی وختا نشانهء پرباریه؛ همچنانکه سالم‌ماندن علامتِ بی‌فایدگی... وحشی بافقی میگه: شاخ خشکیم به ما سردی عالم چه کند؟ / پیش ما برگ و بری نیست که سرما ببرد... درختِ بی برگ و بار، درسته سرما آزارش نمیده؛ ولی این به خاطر مرگشه. اگه میخوای زنده باشی، باید رنج و به قول قرآن «کبَــَد» رو تحمل کنی... سعدی میگه: نیکان و پاکان، هم بیشتر مورد عنایت حقّند هم بیشتر مورد عنای حق... عین نون الف... یعنی امتحان و مصیبت: خاصانِ حق همیشه بلیّت کشیده‌اند / هم بیشتر عنایت و هم بیشتر عنا... این خاصان حق کیا هستند حالا؟ بهترین‌های خلقت یعنی: پیامبران. محتشم کاشانی در ترکیب‌بند غرّا و عاشورائیش میگه: بر خوان غم چون عالمیان را صلا زدند / اول صلا به سلسلهء انبیا زدند.... تا سفرهء غم و رنج گسترده شد، اول پیامبران، فراخوانی شدند: موسی، عیسی، ایوب، یعقوب... اینها، هم بهترین‌ بودند هم زجرکش‌ترین‌. بعدش نوبت به اوصیا رسید و مومنین رده‌پایین. جالبه در حدیث می‌خوانیم: به میزان افزایش ایمانِ مومن، سهمیهء بلا و مصیبتش فزونی میگیره: المومنُ مثلُ کَفَّتَی المیزان: کلما زیدَ فی ایمانِه زید فی بلائِه, امام کاظم (ع)، بحار، ج 78، ص 320... شگفتا که جمله‌ای که دعای ندبه باهاش افتتاح میشه در همین باره است: اللهم لک الحمدُ علی ما جری به قضاوءک فی اولیائک الذین استخلصتـَـهُــم لنفسک و دینک... در خصوص اولیائت که برای خود و دینت خالصشان کرده‌ای، جریان قضا و قدرت بر این تعلق گرفت که اینها باید محرومیت بکشند... بایدیه.... باید مرحومیت بکشند و از نعمت‌ها و زُخرف و زِبرِجی که نوع مردم ازش برخوردارند، بی‌بهره باشند و مبتلای دردهای عظیم و جانکاه بشند. نتیجه‎‌گیری: هر که در این بزم مقرّبتر است / جام بلا بیشترش می‌دهند.. البلاءُ للولاء... عرضم تمام!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم مهر 1393ساعت 16:40  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام آنکه زنده می‌کند و می‌میراند... میگن: آز یاشا! آزاد یاشا!... یک ضرب‌المثل آذریه این... کم زندگی کن! آزاد زندگی کن.... عمر طولانی خوبه. پاداشِ بعضی کارهای خوب مثل صلهء رحم محسوب میشه. در حدیث داریم: بسا که به عمر واصل رحم، سی سال اضافه بشه: یَزِیدُ اللهُ فِی عُمُرِهِ ثَلَاثِینَ سَنَةً. یا به همین میزان از عمر قاطع رحم کم بشه. كافی، ج‏2، ص 153... در عین حال مُعمّربودن به تنهایی ارزش نیست. چه بسا کسی کم زندگی کنه اما عمرش برکت بیشتر، کیفیت بالاتر و ثمرهء فزونتری داشته باشه. متقابلا" دیگری چون عمرش اثربخش نیست، ناکامزنده محسوب بشه و حتی مردهء عمودی... از نگاه قرآن و حدیث تعریف مرگ و حیات با آنچه میان ما مرسومه متفاوته. قرآن، گذار فرد گمراه از وادی ضلالت به وادی هدایت را زنده‌شدن لقب می‌ده... از کسی یاد میکنه که: میتا" فاحییناهُ و جعلنا له نورا یمشی به فی الناس... انعام: 122... قبلا مرده بود. وقتی از نور هدایت برخوردار شد، تازه اسمش وارد لیست زنده‌ها شد. از اونور کسی که: «فی الظلمات... لیس بخارج منها» مرده به حساب میاد؛ ولی مردهء متحرک! .... حالا به تعریف علی علیه‌السلام از مرگ و حیات بنگر... مرگ یعنی زندگی توام با سرشکستگی... الموتُ فی حیاتکم مقهورین. از اونور حیات یعنی: مرگ سرافرارانه: والحیاةُ فی موتکم قاهرین: خطبهء 51.... پس زیستن و عمر طولانی به خودی خود حسن نیست؛ بستگی داره باهاش چه کنی... ببینید! شیطان بعد از سجده‌نکردن به آدم، به جای توبه، تا قیامت مهلت خواست: اَنظرنی الی یومِ یُبعَثون....حِجر: 36. مولوی میگه: شیطان با این عمرخواهی که پذیرفته هم شد، زمینهء اجرای لعنت حضرت حق رو برای خودش فراهم کرد. چون میدونید که خدا شیطان را نفرین کرد: انّ علیک اللعنةَ الی یوم الدّین. حجر: 35. شیطان با دعایی که کرد تیشه به ریشهء خودش زد و به این لعنت جامهء عمل پوشاند. عمر طویل خواست. و وقتی مستجاب شد، تا قیامت به دوام شیطنت خودش کمک کرد و پرونده‌شو سنگینتر: آن هم از تاءثیر لعنت بود کو / در چنان حضرت، همی شد عمرجو... نتیجه‌گیری: دعا نکن زیاد عمر کنی. دعا کن برخوردار از نور هدایت باشی... آرزو کن سرفراز و قاهر و باعزّت زندگی کنی حتی کم. آز یاشا آزاد یاشا! عرضم تمام!

                                            لینک دریافت فایل صوتی

                                                   لینک فیسبوکی

این اجرا مورخهء 5 آبان 93 ساعت ده دقیقه به دوازده شب از رادیو معارف پخش شد (با برخی کاستن از برنامه به خاطر ضیق وقت. تکهء ان علیک العنة الی یوم الدین حذف شده بود و بعدش که میگویم: شیطان دعایی که کرد زمینهء اجرای این لعنت را فراهم کرد... اسم اشارهء «این» معلوم نیست به کجا اشاره دارد :-( 
لینک دریافت برنامهء شبستان که در دقیقهء 34:43 برنامهء من پخش می‌شود: اینجا


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم مهر 1393ساعت 23:58  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام نازل‌کنندهء قرآن و متولّی صالحان!... میگن: ترحّم بر پلنگ تیزدندان، جفاکاری بود بر گوسفندان (سعدی)
راءفت به خرج دادن فضیلته. اما نابجاش ضدّارزشه؛ مثل دلسوزی به دشمن فریبکاری که ژست مظلومانه به خودش بگیرهدر جنگ صفین، چشم تیزبین علی علیه السلام، ارادهء باطل را در ورای کلمهء حقِّ معاویه دید؛ لذا به صلح‌جوییش اعتنا نکرد. اما یاران سطی‌نگر امام، به رغم تحمل جنگ 110 روزه و در یک قدمی پیروزی، دلشون برای برگ‌های قرآنی که دست دشمن بود، سوخت و مسابقهء بُرده را باختند و مغلوب فتنه شدند. فتنه به قول علی علیه السلام: یُنکَرنَ مُقبلِات و یُعرَفنَ مُدبِرات (خطبهء 93) وقتی جلوی شماست، ناشناسه. پشت که میکنه، شناخته میشه. گاهی ظلمت اونقدر تودرتوست که دستتو که از جیبت در میاریو جلوی چشمت میگیری، دستتو نمی‌بینی: اذا اخرجَ یدهَ لم یکد یراها (نور: 40) ابر شبهه که کنار میره، خورشید حق نمایان میشه. معمّا چو حل گشت، آسان شود! دشمن‌شناسی در فضای مه‌آلود هنره. گاهی دشمن به قول سعدی: چون از همه حيلتي فرو ماند سلسله دوستي بجنباند. گاهی گرگه ولی لباس میش به تن میکنه. میدونید که: گوسفندان که ایمن از گرگند / در بیابان ز حفظ چوپان است. علی(ع) بعد از همون جنگ صفین در وصیت به فرزندش امام حسن علیه السلام بعضی از مردم را به گله‌های سرگردان و بی‌چوپان تشبیه و نقد کرد: نَعَمٌ مُعقَّله و اُخری مُهمَله. لیس لها راعٍ یُقیمُها و لا مُسیمٌ یُسیمُها (نامهء 31) اما منظورش هر چوپانی نیست. اگر پیامبر، قائد امت باشه، زهی سعادت: چه غم دیوار امت را که دارد چون تو پشتیبان / چه باک از موج بحر آن را که باشد نوح کشتیبان (سعدی).. اما اگه به قول عربها: و راعی الشّاة یُحمَی الذّئبُ عنها / فکیف اذا الرُّعاةُ لها ذئابٌ... گرگ لباس چوپان بپوشه. نیّتش: افساد؛ شعارش: انما نحن مصلحون (بقره: 11) کیه که بشناسه گرگ را در هر لباس؟ در سال 60 هجری، یکی از آن گرگها سکّاندار کشتی اسلام شد؛ مردی بی‌اعتنا به حفظ شریعت، منکر وحی، سبک‌گیرندهء کارهای حکومت، عشرتجو، شرابخوار و مشهور به فسق. امام حسین علیه السلام با همان نگاه دشمن‌شناسانهء پدر وارد صحنه شد و فرمود: و علی الاسلام والسّلام اذا بُلِیتِ الاءمةُ براعٍ مثلِ یزید. اگر چوپان ناکارآمدی مثل یزید، عنان امت اسلام رو به دست بگیره، فاتحهء دینو بخونید! امام چه کرد؟ عدم ترحم بر پلنگ تیزدندانی که غاصب خلافته و جنگ - حتی به قیمت شهادت - با چوپان‌نمایی که قصدش جفاکاری بر گوسفندانه. عرضم تمام!

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم مهر 1393ساعت 13:35  توسط شیخ 02537832100  | 

مقام منیع وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی دولت جمهوری اسلامی ایران، جناب آقای دکتر علی جنّتی حفظه الله
با درود و تحیّت
همچنانکه مستحضرید، در جلسهء اختتامیهء سومین دوسالانهء خوشنویسی استان قزوین که سیزدهم شهریور سال جاری با حضور پرارزش شما در مسجدالنّبی قزوین برگزار شد، بنده‌زاده رضا شیخ محمّدی در افتتاحیهء مراسم، مبادرت به تلاوت آیاتی از قرآن مجید به شکلی متفاوت و در قالبی تازه نمود که مورد اقبال شماری از هنرمندان و اساتید شرکت‌کننده در مراسم از جمله حضرتعالی قرارت گرفت.
با عنایت به اینکه در این شکل از اجرا، مفاهیم قرآنی مناسب با محتوای مراسم، در تلفیق با تلاوت فنّی قرآن و در زمانی کوتاه (حدودا" 4 دقیقه) به مخاطبان فهیم و هنرمند القا می‌شود و خاطرهء خوشی از آمیزش نغمه و محتوا در اذهان باقی می‌گذارد، مستدعیست در صورت صلاحدید، زمینه‌ای فراهم نمایید که آقا رضا به این شیوه، در افتتاحیه یا اختتامیهء چند جشنوارهء معتبر هنری نظیر جشنوارهء فیلم فجر، موسیقی فجر، تئاتر فجر یا دیگر مراسم معتبری که زیر نظر یا با مشارکت آن وزارت محترم برگزار می‌شود، تلاوت قرآن نماید.
مرید توفیق شما را از درگاه ایزد منّان خواستارم 
قزوین، شیخ علی محمّدی تاکندی


برچسب‌ها: تاکندی
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم شهریور 1393ساعت 16:41  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام بسیاردانی که فراتر از او نیست... میگن: دست، بالای دست بسیار است... احساس قوّت‌کردن اشکال نداره. من مهارتی دارم میخام بهش ببالم. اما اینکه فک کنم بالاتر از من نیست، خطاست. چه میدونی؟ مگه  همه رو تست کردی؟ گیرم زنده‌ها و موجودها را آزموده باشی که مادون تواند، خیلی از دیگران در شکم مادر و پشت پدرند. اونا چی؟ تو فقط نسبت به فرودست خودت عالمی و در قیاس با فرادست خود، جاهل. گربه شیر است در گرفتن موش / لیک موش است در مصاف پلنگ. اشکالی هم نداره یک انسان، هم شاگرد باشه هم معلّم. قرآن میگه: شما به حیوانات شکاری، تعلیم شکار میدید ولی این کار رو از خدا یاد میگیرید (تُعلّمونَهُنّ ممّا علّمکُمُ الله) مائده: 4. یعنی: هم دانش‌آموزید هم معلم. خدا به شما راه و رسم شکار پاک رو یاد میده. چیجوری؟ با بیان شرایطش، مثل یادکـَـرد خدا قبل از اعزام حیوان = اُذکروا اسم الله... و اینکه اون حیوان، شکار را برای شما باید بگیره نه برای خودش = اَمسَکنَ علیکم... شما که تعلیم دیدید، میرید به سگ تعلیم میدید. شما استاد حیوانید. خدا استاد شما... فوقَ کلَّ ذی‌علمٍ علیمٌ (یوسف: 76) 
علی علیه‌السلام در عهدنامه‌اش به مالک اشتر می‌فرماید:
تو از مردم بالاتری. والی امر یعنی من از تو بالاترم. خدا هم از والی بالاتره. فانک فوقَهم و والی‌الامرِ علیک، فوقَک واللهُ فوقَ من ولّاک... سلسله مراتب باید پاس داشته بشه.... 
بنابر این به قیمت امتیازاتی که داری، حق نداری دیگران رو تحقیر کنی. اونام حرف برای گفتن دارند. مادون خدای غنی و حمید، همگی فقراء الی الله هستند و هر قدر هم رفعت شاءن داشته باشند، یک جاهایی محتاجند. پیامبر عقل کلّه و اشرف‌الانبیاء؛ اما در روز فرار و پناه‌بردن به غار، نیازمند عنکبوت میشه: جزء و کل این جهان، محتاج بر یکدیگرند / عنکبوتی میشود پیغمبری را پرده‌دار... در این میان، خدا تنها عالـِــمی است که دیگه بالادست نداره: یدالله فوق ایدیهم.
نتیجه‌گیری: احساس قوت، مجازه اما یکّه‌انگاری خود ممنوع... همه چیز را همگان دانند و همگان هنوز از مادر زاده نشده‌اند. تو از بسیاری جهات از خیلی‌ها سرتری. همچنانکه از جهات عدیده، دیگران از تو برترند... دست بالای دست بسیار است! عرضم تمام!


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 19:10  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام نزدیکتر از رگ گردن به آدمی! میگن: کس نخارد پشت من، جز ناخن انگشت من! ما حکّ ظهرَک مثلُ ظُفرک. یعنی خوداتکا باش! عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام اینگونه بود. به گزارش علی(ع) در خطبهء 160 نهج البلاغه: خادمُهُ یداه! خدمتکار عیسی روح‌الله(ع) دستاش بود. دیگری رو استخدام نکرده بود. دابَّتُهُ رِجلاه: به قول ماها با خط یازده تردد می‌کرد. پیاده و بی‌مرکب.... آذری‌ها میگن: هر اُت اُز ککنن استونده بتر... علف روی ریشه خودش باید رشد کنه... چشمه باید از خودش آب داشته باشه... خودتو دست کم نگیر. فک نکن جرم 75 کیلویی هستی. خیر. بلکه گردونی و دریایی عمیق... یوم‌التغابن انسان پشیمون میشه که یا حسرتا علی ما فرطت فی جنب الله. آبم در کوزه بود و گرد جهان می‌گشتم... حق، اقرب من حبل الورید بوده بهش. او نمی‌دیدش و از دور خدایا می‌کرد. مرغان سی‌تایی داستان عطار، دنبال سیمرغ بودند و کلی به زحمت افتادند؛ غافل از اینکه خودشون سی عدد مرغ بودند و اساسا" سیمرغی بکار نیست. طالب گنج داستان مولوی بیخبر از اینکه باید تیرشو بدون اینکه در کمان بذاره ول کنه که بیفته زیر پاش. بعد زمینو بکنه و گنجی را که دنبالشه، بیابه و تصاحبه کنه. اما او شلیک کرد به دورها. هم رنج بیهوده برد؛ هم به طلا نرسید... یعنی از حقیقت: از خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی غفلت کرد و ندانست که حافظ‌گفتنی: گنج عافیتت در سرای خویشتن است. نتیجه‌گیری: علیکم انفسکم! کس نخارد پشت تو جز ناخن انگشت تو!


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم شهریور 1393ساعت 16:12  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام آنکه بهشت را مایهء چشم‌روشنی نیکوکاران قرار داد... میگن «آوازدهل‌شنیدن» از دور خوش است! جاذبه‌های دنیا دورنماش خوبه. نزدیک میشی، رنگ می‌بازه. یا سرابگونه پوچ از آب در میاد، یا می‌بینی آنقدر که پر و پیمان نشون میداد، نیست. تسمعُ بالمعیدی خیرٌ من ان تراه... دوری و دوستی!... شاعر میگه: «مرزهای سایهء تو را دوست‌داشتن، بهتر از همهء توست» یعنی قرب فیزیکی، خیلی وختها مُخرّب عشقه. این جمله‌رو در یکی از گروه‌های مجازی دیدم به اشتراک گذاشتند: بعضی‌ها از دور می‌درخشند. جلو می‌آیند می‌بینی این درخشش مربوط به شیشه‌خرده‌هاشون بوده!... پس رؤیت از نزدیک، قضاوت از راه دور رو تغییر میده.
در آخرت هم داستان به همین منواله و انسان با حقیقتی متفاوت از تصوراتش مواجه میشه. علی(ع) در خطبهء 114 می‌فرماید: و کل شیء من الدنیا، سَماعُه اعظم من عیانه ... وصف‌العیش لذائذ دنیوی بهتر از اصلشه. به وصال میرسی میبنی مادون انتظاراتت بود. و کل شیء من الاخرة عیانه اعظم من سماعه. نعمت‌های اخروی و حور و قصور، اصلش فراتر از وصفشه. حلواییه که تا نخوری ندانی! اونایی که از این مرز گذشتند اینو میگن؛ حبیب نجّار که به گزارش قرآن، وقتی بعد از شهادت، ازش کشف غطاء شد و با دیدهء تیزبین و حدیدگونه، حقایق عالم آخرت را دید، مثل ما که گاهی به جای خوش آب و هوا میریم و برای دوستانمون پیام میفرستیم که: «حیف! اینجا نیستید! خیلی آب و هوای خوبی داره!» آن شهید هم برای قوم و خویشش حسرت خورد که: جاشون خالی! کاش اینجا بودند! یا لیت قومی یعلمون بما غفرلی ربی و جعلنی من المکرمین. بودند، می‌دیدند چیجوری دارم اکرام میشم... خود خدا در قرآن می‌فرماید: فلا تعلمُ نفسٌ ما اُخفی لهُم من قرّةِ اعینٍ جزاءً بما کانوا یعملون. لذائذ سربسته و دربسته‌ای که به عنوان چشم‌روشنی به نیکوکاران میدهم، اصلا قابل پیشگویی و توصیف دنیوی نیست....  استادی داشتم تعبیر می‌کرد: در دنیا به آنچه می‌خواهیم نمی‌رسیم. در آخرت نه تنها اشباع میشیم و دنبال تحول تازه نیستیم (لایبغون عنها حولا) که خدا میفرماید: بیشترشم هست! لهم ما یشاءونَ فیها و لدینا مزید.
نتیجه‌گیری: مشاهدهء نزدیک، داوری‌های از راه دور رو تغییر میده. هم در دنیا هم در آخرت. فوقش در آخرت اصل را بهتر از وصف می‌یابی.. در دنیا همیشه رودست میخوری و میبینی چیزی که اونهمه آرزوشو داشتی و برای وصالش دویدی، آش دهن‌سوزی نبوده. «آوازدهل» شنیدن از دور خوش است!


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 22:59  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام آنکه در عین قدرت بر مجازات مجرمان، بخشندهء آنان است... میگن گربه دستش به گوشت نمی‌رسه میگه: بو میده! بعضیا تنبل و محتاط و ترسو هستند؛ اما اهل استدلال و واجد وجدان مطالبه‌گر... به قول فروید از مکانیزم دلیل‌تراشی: ریشنالیزیشن rationalization سود میبرند. وقتی به خواسته‌هاشون نمیرسن میگن: خودمون از اول نمی‌خواستیم. یا میان روی مطلوبی که بهش نایل نشدند، انگ می‌زنند و خاطرشونو تسلّی میدن. کفار زمان پیامبر صلوات الله علیه چون خودشان به وسیلهء اسلام هدایت نشدند، روی اسلام عیب گذاشتند! گفتند: یک دروغ قدیمی است! و اذ لم یهتدُوا به فسیقولون هذا افکٌ قدیم / احقاف:11. نمی‌خواستن قبول کنن که کوتاهی از خودشون بوده و لیاقت نداشتند.... طرف میگه: به درویشی قناعت کن که سلطانی خطر دارد. درسته زیر چتر عنوان خوب «قناعت» پناه‌ آورده ولی چون ریشه در ضعفش داره، بی‌ارزشه. گاهی میاد برای ترسوبودن فایده فرض می‌کنه: «ثمرة الجُبن لا ربح و لاخُسر» تاجر ترسنده‌طبع شیشه‌جان / در طلب، نی سود بیند نی زیان! میگه: ترس از تجارت خیلی هم بد نیست. چون درسته سود نمی‌بری اما ضررم نمی‌کنی! ... آیا این ستودنیه؟ خیر... نابرخورداری از مزایای دنیوی اگر مقتدرانه باشه قیمتیه. عیسی علی نبینا و آله و علیه السلام می‌توانست متموّل‌ترین مردم زمان خودش باشه، اما به قول علی(ع) در خطبهء 160 نهج‌البلاغه: نه همسری گزید که مفتونش بشه. نه فرزندی داشت که غمشو بخوره. نه مالی که مشغولش کنه. نه طمعی که خوارش کنه. جالبه می‌فرماید: دابّته رجلاه: عیسی پیاده تردّد می‌کرد. خط یازده. خادمُهُ یداه: کس نمی‌خارید پشتش غیر انگشتان او!... این ارزشه؛ چون از موضع قدرته.
اگر تو شاکری: «که زور مردم‌آزاری ندارم» قیمتی نیست. چون معلوم نیست اگر زورمند بودی چه میکردی. ببینید! قرآن، توصیه میکنه به بعضی مسکّن‌ها؛ مثلا یادآوری خسارت دشمن در جنگ، برای تسکین سوزش ناشی از خسارت‌های واردشده به مسلمانان. میگه اگه شما شهید دادید، دشمن هم زخم خورد (ان تکونوا تاءلمون فانهم یاءلمون کما تاءلمون) اما این به معنای این نیست که روی ضعف جبههء خودی سرپوش گذاشته بشه و مسلمان‌ها نیازی نباشه آسیب‌شناسی کنند که چرا در فلان عملیات، شهید و مجروح زیادی دادیم.
نتیجه‌گیری... مقتدرانه پرهیزکار باش! نه اینکه به تجارت رو نیاری، از پست و مقام چشم بپوشی، قناعت بورزی، مردم‌آزاری نکنی؛ لیست خسارت‌های دشمنو تهیه کنی؛ از سر ترس و سرپوش بر ضعف... ارزشمند نیست که چون دستت به گوشت نمیرسه، بگی بو میده!... عرضم تمام!


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم شهریور 1393ساعت 2:32  توسط شیخ 02537832100  | 

به نام خالق نور؛ آنکه از فرط ظهور، بی‌حضور می‌نماید! میگن: آفتاب آمد دلیل آفتاب! از مثنوی مولوی. بعضی چیزها مثل روز روشنه! اثبات نمیخواد. وجودش، بهترین دلیل امکانشه. دلیل حقانیّت خورشید عالمتاب چیست؟ حضور پررنگ و گرمش. صغری‌کبری‌چینی چرا؟ حالا هر امر مسلّمی را به آفتاب تشبیه می‌کنند. در دستگاه قرآن، از تمثیل نطق هم استفاده شده؛ چون تکلّم آدمی از واضحاته. اینکه من الان در حال نطقم که جای نقض و ابرام نداره. مسجّله... قرآن میگه: روزی شما ضمانت‌شده و محتوم است؛ مثلَ ما انّکم تَنطقون. نگران رسیدن رزق نباشید! چون مثل گفتار خود شما مستغنی از اثباته.... ولی خب تمثیل آفتاب معروفتره؛ خصوصا آفتاب وسط روز یا میانهء آسمان. عرب‌ها میگن: فلان مسئله: اظهرُ من الشمس فی اوسط السماست یا: کالشّمس فی رابعةالنهاره. خورشید وسط روز در اوج فروزشه و خودشو تمام‌قد به نمایش گذاشته. مگر اینکه طرف نابینا باشه منکر بشه: کور است آنکه میکند انکار آفتاب. تازه فرد اعمی هم دیوار حاشا برش کوتاهه؛ چون درسته قادر به رؤیت نیست ولی حرارت خورشیدو که با پوست و گوشتش حس میکنه. هرچند انسان جهول، از سر ظلم و برتری‌جویی، امر یقینی رو منکر میشه: جحدوا بها و استیقنتها انفسُهم ظلما و علوا... حتی گاهی میاد کار عجیبتری هم میکنه انسان: شمع روشن میکنه آفتابو ببینه! به خرد راه عشق می‌پویی؟ / به چراغ آفتاب میجویی؟ به قول شیخ محمود شبستری: زهی نادان که او خورشید تابان / به نور شمع جوید در بیابان... چقدر مایهء شرمساریه  که در قرآن به انسان توصیه شده که به کیفیت خلقت شتر بنگر تا به وجود صانعش پی ببری. سیدالشهدا(ع) در فرازهایی از دعای عرفه که به ایشون منسوبه، میگن خنده‌داره به مدد مخلوقی که در آفرینش به خدا محتاجه، بخوایم خدا را ثابت کنیم. یعنی آیا ظهور خاک و گل و در و تخته، از خدا بیشتره که اونا بخوان آشکارکنندهء خورشید حق باشن؟ بعد امام خطاب به حق می‌فرماید: اصلا تو غایب نشدی که نیاز به دلیل داشته باشیم برای اثبات ظهورت: متی غِبتَ حتی تحتاجَ الی دلیلٍ یدلُّ علیک: غیبت نکرده‌ای که شوم طالب حضور / پنهان نگشته‌ای که هویدا کنم تو را
جمع‌بندی: امور بدیهی اثبات‌ نمیخواد؛ اونم با ابزار کم‌فروغ و ضعیف. حق مثل نوره. الله نور السموات و الارض. تاریک فرض‌کردنش غیرمنصفانه و نشانهء کوردلیه. با شمع‌روشن‌کردنش، خنده‌داره. آفتاب آمد دلیل آفتاب! عرضم تمام!


برچسب‌ها: رادیو معارف
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم شهریور 1393ساعت 0:8  توسط شیخ 02537832100  | 

لینک دریافت فایل صوتی
لینک دریافت فایل تصویری
(فیلمبرداری هادی پناهی)

لینک فیسبوکی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  | 

سه‎شنبه 10 تیر 93 مطابق با 3 رمضان 1435 / ساعت یک ربع به هشت شب
تهیّه‌کننده مرتضی صداقت‌گو / مجری: محمّدیان
لینک دریافت فیلم که در پارکینگ منزل در حال اجرای این برنامه ضبط شده است: اینجا
لینک دریافت فایل صوتی
پخش‌شده از رادیو فرهنگ: اینجا


برچسب‌ها: رادیو فرهنگ, عسل و مثل
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم تیر 1393ساعت 4:9  توسط شیخ 02537832100  | 

در این آیتم‌ها که با آرم صوتی کوتاه و گویندگی آرم توسط آقای هدایتفر (مجری خوش‌صدای رادیو معارف) افتتاح می‌شود، بنده به عنوان کارشناس / مجری نقش‌آفرینی می‌کنم. این پنج برنامه با تهیّه‌کنندگی سید احمد محمودی و نظارت ضبط او در 93/3/26 در استودیوی رادیو سراسری معارف صدای جمهوری اسلامی ایران ضبط شد و قرار است در ماه مبارک رمضان که تا چند روز دیگر به استقبالش می‌رویم، در خلال برنامه‌ای به نام «شبستان» به روی آنتن برود.
یادآوری: پنج اجرای فوق در تاریخ 11 تا 15 مرداد 93 حدود ساعت یک ربع به دوازدهء شب پخش شد که حول و حوش پنج ضرب‌المثل بود. روی هر کدام کلیک و فایل صوتیش را دانلود کنید:
موءمن از یک سوراخ دو بار گزیده نمی‌شود
سلام گرگ خالی از طمع نیست
ارزش سکوت
آب دریا را اگر نتوان کشید / هم به قدر تشنگی باید چشید
آنچه در آینه جوان بیند / پیر در خشت خام آن بیند

در 15 مرداد، 5 آیتم دیگر در استودیوی کوچک رادیو معارف ضبط کردیم که حول و حوش پنج ضرب‌المثل دیگر بود. روی هر کدام کلیک کنید، فایل صوتیش دانلود می‌شود:
فوّاره چون بلند شود، سرنگون شود
نیمهء پر لیوان را ببین نه خالی را
از کوزه همان برون تراود که در اوست
نیاید باز تیر رفته از شست
لئيم ‌از طعام ‌لذت‌ مي‌برد‌ کريم ‌از اِطعام                                                     آرشیو 5 فایل: فولدر 9305

در 19 شهریور 93، 5 آیتم دیگر در استودیوی بزرگ رادیو معارف ضبط شد که قویتر و پراحساستر از قبل ظاهر شدم. 5 ضرب‌المثل درگاه ورودم به بحث بود و تمرین کرده بودم که اجرایم چهار دقیقه بیشتر نشود. تقدیم به شما:
کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من
دست بالای دست بسیار است
آواز دهل شنیدن از دور خوش است
گربه دستش به گوش نمی‌رسه میگه بو میده
آفتاب آمد دلیل آفتاب                                                                                     آرشیو: فولدر 9306

در 19 مهر 93، 5 آیتم دیگر در استودیوی بزرگ رادیو معارف ضبط شد که چون قرار است در آبان پخش شود و مصادف با ایام محرم، رویکرد «مرگ‌اندیشانه» داشت:
هر که از پل بگذرد خندان بود
اگر با من نبودش هیچ میلی / چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
آز یاشا! آزاد یاشا!
البلاءُ للولاء
ترحّم بر پلنگ تیزدندان / جفاکاری بود بر گوسفندان                       آرشیو: فولدر 9307


برچسب‌ها: عسل و مثل, رادیو معارف
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  | 

 رضا شیخ محمدی، هنرمند ذوالفنون قزوینی: هرگز بر یک مدار نمانده ام!

به جای مقدمه؛
رضا شیخ محمدی را بیست‌وهشت سالی هست که می‌شناسم. جنس ِ وجودیش، از همان سال شصت‌و‌‌پنج که شناختمش به گونه‌ای بود که باورم شد که مظروف هیچ ظرفی نخواهد ماند! طلبه‌ای بود جستجوگر و طالب تجربه. شاید از همین رو هم بود که لباس آخوندی را آویخت و دوربین عکاسی به دست گرفت. خوشنویس قابلی بود و البته هست و پیش از آن قاری برجسته. در وادی هنر و ادب، منزلی نیست که او توقف نکرده باشد؛ از شعر گرفته تا کتابت و نیز ویراستاری. و‌الحق‌والانصاف، در هر رشته‌ای که خود را آزموده، تا ارتقاعی که دیده شود، بالا آمده است. از طلبگی تا آوازه خوانی، مسیر غریبی است که او پیموده و شاید برای کسی که بیشتر از یک دهه در دروس خارج فقه و اصول علمای صاحب نامی در قم تلمذ کرده، این مساله حجت شرعی هم داشته است. 
در این فرصت که مجالی دست داد تا در «گپ» فروردین امروز، با این هنرمند ذوالفنون گفتگو کنیم، به گفتگوی چالشی با او که همیشه منتقد این شاخ به آن شاخ پریدنش بودم، می‌اندیشیدم، اما پیشنهادش که؛ «برای همین نقدت، پاسخی خواهم نوشت» را منطقی‌تر یافتم که اهل قلم و ذوق و هنر را، شایسته همان است که خود بنگارد و خود منظور رساند!                  حسن سلیمانی

شبیه خلوت خود هستم!
همیشه تصوّر این چاکر رضا شیخ محمّدی این بود که قرآن شریف اگر «ثبات در قول» را از اوصاف اهل ایمان ذکر کرده، منظورش ایجاد راه‌بندان بر سر پر و بال ‌دادن فرد به ذوقیّات مختلف و چندپیشگی نیست. در جایش این بحث را خواهم شکافت. حاصل اینکه از ابتدا هرگز بر یک مدار نماندم. یک روز مُدرّس درس «سیوطی» و «هدایه» در مدرسه علمیه امام صادق(ع) قزوین بودم و یک روز فیلمبردار مراسم یادبود مادر استاد شجریان در مسجد نور میدان فاطمی. از این شاخ به آن شاخه پریدنم ریشه در این میل داشت که حتی الأستطاعه آنگونه زندگی کنم که دوست دارم و به قول سهراب: «شبیه خلوت خود باشم». هم مشق ریاگریزی و ایجاد یکدستی میان بود و نمودم کنم و هم اگر سهم و حَظّی در نهادم نهاده شده، مزّه‌اش را بچشم و ناکام نمیرم. اگر دوست دارم با عمامه در مسجدالنبی قزوین قبل از خطبه‌خوانی امام جمعه، با الحان قاریان مصری اذان بگویم، بتوانم و این کار را خروج از زیّ طلبگی ندانم. در همان حال اگر رمان «کلیدر» را می‌خوانم و لذّت می‌برم، این التذاذ را روی سن بیاورم و مقالهء تمجیدآمیزی در خصوص این تاثیرپذیری چاپ کنم و اگر گفتند که محمود دولت‌آبادی دگراندیش است، بگویم: من به سیاق قرآن، اگر به منافع شراب اذعان می‌کنم، هدفم چشم‌پوشی از مضرّاتش نیست.
 
ذوقی که قلقلکم می‌دهد
در تنوع‌پذیری من، آقازاده بودن بی‌تأثیر نبود. اگر غم معاش در حدی که به برخی فشار می‌آورد، مرا از پا درآورده بود، شاید ناچار بودم در یک شغل و پیشه، جذب بازار کار شوم و ثابت‌قدم بمانم تا به آب برسم؛ ضمن اینکه خانواده‌دار بودم و به تعبیر محسن قرائتی اگر خود آقا ابوالفضل(ع) قربةالی الله به کربلا آمده، اسبش که نباید گرسنگی بکشد! عیال مربوطه از درون یک خانواده‌ی نیمه‌مرفّه به ذوق وصلت با یک بچه‌آخوند که پدرش تقوایش را تضمین کرده بود و بقیه جهات را خیر، دل از قید پایتخت زده و چند پیشنهاد خواستگاری را رد کرده بود و وقتی جواب «بله» را صوتی و مکتوب داده بود، می‌دید شوهر جوانش وقتی کمترین زمینه‌ی یک ذوق را در خود می‌یابد (که حتّی در حدّ کم و کمتر از حد بازدهی مالی) قلقلکش می‌دهد، اجابتش می‌کند و ماه‌ها برای آن وقت و قوّت می‌گذارد. آری چنین بود! اگر برای مجله‌ی اطلاعات هفتگی و جوانان امروز، کاریکلماتور می‌نوشتم و می‌فرستادم، به تنها چیزی که فکر نمی‌کردم، حقّ‌التألیف بود؛ عین آدم فارغ از کار و باری که در جایی در مسیر تردّد خلق‌الله بایستد و به هر کس که به او خوش‌و‌بش کرد، پاسخ دهد. و چرا ندهم؟ 

من و پدر، کار برای خلق!

وقتی حس کردم توان سرودن رباعی و دوبیتی دارم، در جلسات شعر حوزه‌ی اندیشه و هنر اسلامی در تالار اندیشه شرکت می‌کردم و به سیاق زنده‌یاد قیصر امین‌پور شعر گفتم. اگر در دهه‌ی 60 شمسی برای دفتر تبلیغات آقای سید حسن موینی پلاکارت‌های بلند به خطّ رُقعه (که آن سالها در قزوین نامتعارف و جدید می‌نمود) می‌نوشتم، قصد و غرضم بهره‌وروی از فرصت برای آفرینش بود. در همان مقطع پدرم شیخ تاکندی هم برای «خلق» کار می‌کرد. با این تفاوت که او برای خلق (به معنی مردم) و من برای خلق (به معنی آفرینش هنری). لذا به فکر دستمزد نبودم. پدرم هم به فکر پاکت نبود. ولی چشم به ادای تکلیف داشت. من هم داشتم. فوقش ادای دین به خودم و زمینه‌ای که در من به ودیعت نهاده شده بود. فراغت از نان و نواله و دریافتی ماهانه، یک غرور و خودرأیی هم به من می‌داد که عرصه‌ی نگارش روی پارچه را آنجور که خود دوست داشتم، بیازمایم. لذا وقتی آقا سید حسن موینی که الان شده امام جمعه‌ی شهرک محمدیّه می‌گفت: «این خط که نوشته‌ای، مردم نمی‌توانند بخوانند.» من می‌توانستم با اقتدار بر رأیم پای بفشرم. (لااقل در این یک قلم به آیه‌ی قرآن که ثبات قول داشته باشید، عمل می‌کردم!) یا وقتی در نشریه‌ی ولایت به مدیریت سید عبدالعظیم موسوی صفحه‌بندی را (که مرحوم غلامحسین مجابی به شوخی به کار من می‌گفت: صفحه‌چسبانی!) به عهده گرفتم، بارها به خاطر شیوه‌ی صفحه‌آرایی که مبتنی بر ابتکار و نوگرایی و چارچوب‌شکنی بود، اعتراض برخی دست‌اندرکاران نشریه را برانگیختم و شورای حلّ اختلاف گذاشتند. قول دادم کمی عوض شوم؛ ولی چون هدفم گرفتن حقوق نبود، آنقدرها ریشم زیر سنگ آنها نبود و سماجتم برش داشت!
 
به دنبال فرصت شکافتن خودم!

به نظرم بسیاری از کسانی که بر یک شغل و حرفه می‌مانند و اجازه‌ی پروبال‌دادن به اذواق دیگرشان را نمی‌دهند، هدفشان نه عمل به دستور قرآنی «لزوم ثبات بر قول» که ترس از دست دادن شغلی است که در آن جا افتاده‌اند و البته غم قطع شدن نان. یا می‌ترسند تلوّنشان باعث شود بعدترها نتوانند کاندید فلان انتخابات شوند؛ لذا مواظب رفتار خویشند. این مواظبت به خاطر نفس آداب‌دانی و دستور شرع به حفظ ظاهر نیست. ولی این جماعت در پس نقاب شرع و عرف، مدیریت خود را می‌کنند تا کرسیی را تصاحب کنند. چه ربطی دارد به من که پاسدار امیال خویشم؟ برخی از این حضرات حال و حوصله‌ی پاسخگویی به مخاطبان و پیگیران احوالشان را ندارند که چرا چنان بودی و چنین شدی؟ از قضا من، شهوتِ تحلیل و روانکاوی خودم را دارم و دوست دارم به بهانه‌ی پاسخ حتی به معترضانم، فرصت یابم خودم را بشکافم و تولید محتوای مکتوب و شفاهی کنم. عدّه‌ای برای حفظ شأن خانوادگی در تلاشند. من، برخی و بسیاری از موفقیّت‌هایم را وامدار شیخنا تاکندی بوده‌ام و بسیار از ایشان بهره گرفته‌ام و در ازایش سرویس داده‌ام؛ همچون بازنویسی کامل کتاب‌های ایشان: «نامه‌ی روحفزا» و «عسل و مثل» و «غافل کیست» (در دست انتشار) و تلاش مجدّانه برای ضبط سخنرانی‌هایشان و بایگانی و انتشار در محیط اینترنت. کتاب روحفزا و عسل و مثل که چاپ شد، ایشان تعبیر کرد: خمیر از پدر بود و پسر به نان تبدیل کرد. با این حال این انتساب به پدر، منعم نکرد که به شیوه‌ی سنّتی آواز ‌بخوانم و پا در وادیی بگذارم که شاید پدرم برای حجّت شرعیش هم دلیل کافی ندارد.
این «همراهی با پدر» در عین «ناهمراهی» از قضا با اتّکا به قوّه‌ی تحلیل مردم و توانا دانستن آنها در حلّ این تناقض صوری، انجام شده است. اگر نترسیده‌ام که سال 65 روحانی گردان حضرت رسول(ص) در باختران باشم و قریب سی سال بعد تصنیف ارکسترالی را با سیبیل‌هایی پرپشت در جلوی دوربین تلویزیون لبزنی (پلی‌بک) کنم، باورم این بوده که مردم ما این تغییر را نه به حساب دورنگی و بوقلمون‌صفت‌ بودنم که به حساب استعدادهای مختلف و متضادّ یک انسان و نقش‌پذیریش می‌گذارند و تحسین هم می‌کنند.
 
بی چوب نمانده رفتارم!
البته در آخر، یقین ندارم که بعدا" از این حالت پشیمان نشوم و چوبش را نخورم. شاهد اینکه یک بار بعد از اتمام سرپرستی «جعفر نصیری شهرکی» بر حوزه‌ی هنری استان قزوین که قرار بود برای پست ریاست این حوزه فردی را درنظر گیرند، آنگونه که دامادمان سید عباس قوامی نقل می‌کرد، مرحوم آقای شیخ محمّد لشگری امام جمعه‌ی موقت قزوین بنده را پیشنهاد داده بود. دکتر علی شیرخانی از دوستان قدیمی به من زنگ زد و گفت: «آماده باش که روی شما دارند رایزنی می‌کنند.» مدتی گذشت و خبری نشد و فرد دیگری انتخاب شد. سید عباس قوامی که از منتقدین آن دسته از رفتارهای من است که آینده‌ی شغلیم را به خطر می‌اندازد، یک بار در تأیید انتقاداتش از من می‌گفت: «انگار در مسیر انتخاب شما برای ریاست حوزه‌ی هنری کار به استعلام کشیده بود و آنجا گفته بودند ایشان اینجا سابقه‌ی خوبی ندارد!»
                                                                                                   پنجشنبه 22 خرداد 1393 / 23:59:35 

لینک دریافت عکس رضا شیخ محمدی که در مصاحبه به کار رفته است، با کیفیت بالا: اینجا

برچسب‌ها: تاکندی
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم خرداد 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  | 

فیلمبردار: محمد خوش‌نظر
دوربین: کانن، سون.دی، لنز: 85-15
ضبط: 18 خرداد 93، پارکینگ شیخ در قم
لینک دریافت فیلم


برچسب‌ها: عسل و مثل
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  | 

فیلمبردار: محمد خوش‌نظر
دوربین: کانن، سون.دی، لنز: 85-15
ضبط: 18 خرداد 93، پارکینگ شیخ در قم
لینک دریافت فیلم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  | 

فیلمبردار: محمد خوش‌نظر
دوربین: کانن، سون.دی، لنز: 85-15
ضبط: 18 خرداد 93، پارکینگ شیخ در قم
لینک دریافت فیلم

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم خرداد 1393ساعت 0:0  توسط شیخ 02537832100  |